کد مطلب: 54
تاريخ: دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵
منبع:
يادداشت: " استخوان خوک و دستهای جذامی " به یقین یکی از بارزترین نمونههای ادبیات روشنفکران دینی در دروهی حاضر است . ادبیاتی که مخاطب خود را درست انتخاب کرده و بسترهای اجتماعی را به درستی شناخته است. ادبیاتی که زبان حقیقی روایت را میشناسد و جان مایه و محتوی را نیز به فراموشی نسپرده است...
روابت آنقدر باور پذیر است که میتوانی خودت را در یکی از واحدهای همان برجی تصور کنی که مستور آدمهای داستانش را در قالب آن ریخته. بدون کمترین تکلف یا زیاده گویی. این همین زندگی جاری است. زندگیای که من و تو در آن جریان داریم یا در من و تو جریان دارد. " استخوان خوک و دستهای جذامی" روایتی است که محل تلاقی چند حکایت ناموزون از زندگی حقیقی را به تصویر کشیده و به آن وزن بخشیده. روایتی که در پس پردهی رابطههای کامل و ناقص چند زندگی، نگاه عمیق نویسنده را به دنیایی نشان میدهد که عروسک گردان آن دست هایش را به من و تو نشان میدهد تا در پس سحر و جادوی بازی زیبا و نازیبای عروسک گردان، دست های عریان را از یاد ببریم. مستور تنها با کنار هم گذاشتن هنرمندانهی روزمرگیهایی که "بازی دست ها"ی عروسکگردان میسازد شگردش را آشکار کرده و دستهای عریان عروسکگردان دانا را به ما لو داده است. همین و نه چیزی بیشتر. اما تا آن حد هنرمندانه که احساس میکنی از میان تمام عینیتهای روزمرهی داستان حدیثی نو از زندگی را کشف کردهای. چیزی که شاید روزی باید میدانستهای و از یاد برده بودیاش. این هنر زبان سادهی روایت مستور است. مستور کوشیده دنیایی که در آن زندگی میکنیم را بازسازیکند. نه شعار داده و نه برهان اقامه کرده. تنها دوربین را در زاویهای قرار داده که خدا نیز در کادر باشد. و بی صدا " استخوان خوک در دست جذامی" را از بسته بندی زرکوب و پر تملقی که هر روز من و تو آن را میبینیم بیرون کشیده و بی فریب هر دو را عریان در مقابل چشمانمان به نمایش گذاشته. نه از عرفان نظری یاری جسته و نه عبارت پر تکلف علم اخلاق را برایمان کنار هم چیده. مستور تنها بر تجربه و خاطرهی ثبت شدهی ذهن ما از زندگی های اطرافمان تکیه کرده و از اصول فطرتمان سود برده و با یاری همین دو عنصر، داستانی باورپذیر از دنیای واقعی ما ساخته که در پس آن کمبهایی بازیهای آن و حضور پر معنای حقیقتی غیرقابل انکار را برای خواننده آشکار کرده است. نمیخواهم به سبک نویسندگان این روزهای نقدهای ادبی سینمایی بگویم:" داستان حکایت انسان معاصر است در دام دنیای دروغین پیرامون و ..." ، اما حقیقتا هست. داستان روایت کوری ذهن ماست. مایی که جای نشستنمان را در تماشاخانهی روزگار گم کردهایم و از این جای که به نظاره نشستهایم سیاهی لشکرهای سبیل در سبیل، ملکه مینمایند. داستان همانقدر که دستهای عروسکگردان زیرک را هویدا میکند، طعنهی آشکاری نیز هست به نگاه سطحی ما که اسیر جای غلطی که برای دیدن انتخاب کردهایم شده و استخوان خوک را غذای لذیذی میبینیم که سیرمان خواهدکرد و دستهای جذامی را پناهگاهی که آرامشمان خواهد داد. و هنر مستور روایت این همه شعار و ایمان و اعتقاد بدون یک شعار و برهان و ... در متن است. روایتی ناب، استوار بر محتوایی اصیل و قلمی روان. " استخوان خوک و دستهای جذامی " به یقین یکی از بارزترین نمونههای ادبیات روشنفکران دینی در دروهی حاضر است . ادبیاتی که مخاطب خود را درست انتخاب کرده و بسترهای اجتماعی را به درستی شناخته است. ادبیاتی که زبان حقیقی روایت را میشناسد و جان مایه و محتوی را نیز به فراموشی نسپرده است. از اندیشههای همین جامعه برخاسته و جایگاه حقیقیاش را نیز در همین جامعه پیدا خواهد کرد.